بیا بیا و در نسوج و بند بند جسمم بمان،بیا و ته نشین شودر من ،نرو،اصلا بیا و بمان و نرو تا فصل پروانگی ام.بنشین و نگاه کن درحلول رنگارنگ زندگی ام چگونه با برگ های درخت باغچه هم بستر میشوم.توهمان خبال نازک ابریشمی که در دستان"یگانه"خیس میشوی و خشک میشوی هزار بار.واله و حیران گرداگرد تو...من پروانه شوم تو شمع خواهی شد؟من بمانم تو خواهی ماند؟بیا...بیا و برکش و بالا رو...بیا و به ساق های زنانه ام بپیچ...بیا...حرف نزن...لب بده...دست بگیر...عرق برچین...بشو عیسی...کافه های نرسیده به سانتیاگورانفس بکش...مصلوبت میکنم...موسی شو..گمشو در دشت...سخن بگو...حیران شو..نه مست ....نه مجنون شواصلابیا...تو بیا وبشومن میگویم چه!!!!بیا و مردانگی نیمه کاره ات را به رخ بکش...
کیسه خوابت راهم بیاور...!!!!"امشب هواسرد است و کوهستان بیرحم"!!!
شاسوسابهمن 90
چندقطره رنگ:من همانم...فاحشه ای صورتی که دست به دست مردان شهرم میشوم...همه ی ژتون های لاله زار را میخری؟
چندقطره رنگ1:بعدمدت ها تلنگری بهم زد...انقدرحالم بده که تونستم بنویسم!!!!
چندقطره رنگ2:دلم بابامو میخواد...که بشینه پشت میزش با عینکی که نوکه بینیشه...منم 1دختربچه ی 5ساله...با موهای فرفریه خرمائی با پیراهن بنفشه یاسی با گلای ریز که مدام سوال پشت سوال میپرسموبابایی م جواب نمیده فقط از پشت عینکش منو نیگا میکنه...آخرشم من رو کاناپه خوابم میبره!بابایی فقط میاد اون پتوقرمزرو میکشه رومو میبوسم و میره پشت میزش بازم...گاهیم اصلا نمیبوسم!!!بابایی تنش بوی عطرckمیده!بابایی....دلم براتون تنگ شده!خیلی...
چندقطره رنگ3:ببخش کمی از عطر تنت را بوئیدم...بیشتر خواهم نوشت...روزهاست که نبوده کسی تا بنویسمش!
برگشتم...سلامتی همه رفیقایی که توو این مدت آرومم کردن....
متوهم تر از سابق..خوشبو...مست!
دیگر قرص هایم را نمیخورم!
چندقطره رنگ:پرازکلیشه ام این روزها...
هفتم آذرماه....شدشصت روز...خدایا!
چندقطره رنگ:دستم به قلم نمیره...میام همین روزا...زمین خوردم خاکی شدم..
هزار بار در هزار بار نوسان خاطره است بر تن ستارخان!هزار بار دیگر درهزار روز متوالی دیگر خاطراتم را که در گلوی ستارخان گیر کرده است مرور میکنم.اصلا سروته دنیادر یک امتداد درستارخان بهم میرسند.جای پارک چشم های کلاغ ات،ردکاترپبلار هایت در پیاده روهای ولیعصر شاید هم تیم برلن یا شایدم کیکرز!چه فرقی میکند وقتی تو در انتهای عقربه ها گیر کرده ای تویی که در کافه های گرم شمشک سرخوش میخندی.اصلا اسمت هم بین فاصله ی لحظه ی بودن و نبودنت وسکوت های بی وقفه ات جامانده است،اما در کمال هیجان میلرزد!همچون ارتشی آماده به خدمت.توآغوش زنی رادرساعت 6صبح کم داری و سرت دنبال خیسیه نیمه شبه زن طبقه ی پائینی است و دستت پی فتح قله های زن جوانی است که حرم گرمای وجودت بی تابش کرده(وآن زن جوان من نیستم!)تویی که با وجود روح اسکیمویی ات درراس قطبین برای خودت استوای بی نظیری هستی .تو اصلا بخار منجمد شده ی مبهوت گرگی هستی که به سورتمه ای از جنس خودش(آزاده)بسته شده است.من هم،هم آغوش صادق میشوم ودراوج عروج با هم سقوط میکنیم،به گه میکشیم حقیقت های نهیلیسم را،برباد میدهیممکتب نیچه را.اصلا نوبتی با من و فروغ میخوابد(ما هوو های خوبی هستیم!)نوبتی فاتح قله های زنانه میشود وقتی من با راک به خواب میروم و مارلبرو های پایه بلندم رانخ به نخ مرتب میکنم و سلامتی چخوف مینوشم و شوپنهاور را به خاطر آلت بلندش تحسین میکنم.منی که حدود 3صبح به وقت پاریس برمیخیزم از بسترم و دیوانه وار پی بوی شال گردنت در خیابان37ام پرسه میزنم وبا بطری ای شراب سیب طعم لب هایت را یواشکی مزمزه میکنم اصلا درهمان خیابان37ام جا میمانم.توایفلی داری به نرمیه پوستت که پی اش بین بیضه هایت محکم شده است و من هم اورستی که قله هایش از هر نرمی نرم تر است و خیسی ای چسبناک دارم شیرینتر از هرشیرینی.دیدی،یادت هم بیارم باز هم یادت نیست که یادم هست از سیگارو اسپرسو بدت می آید!
شاسوسا شهریور90
شب بود.شبی که من گمشده بودم!گم!وتوویروسHIVبودی که مدام بر من نوسان میکردی و من بین کوچه باغ های ونک بوی تورا می جستم!باادکلن ck!تومدام می آمدی و میرفتی،مدام تکرار میشدی و من دراوج پروانگی ام رها شده ازآغوشی،ازخوابی،ازخیسی ای،ازوهمی به انتهای تو میدویدم بی آنکه بدانم شاید ته توام خیس باشد...شاید!تو حاصل همان دگردیسی ناقصی ایستاده در فاصله ی بین دو هجای بودن و نبودن،خوابیده بر پشت پلک لکاته ای پیرکه بعد از هرهم آغوشی دوش میگیردوالبته بی سر میخوابد و درخودش مچاله میشود وقتی مردی با چشم های شهوت ناک ژتون بر دست بر در میکوبد!ومن همان گمشده ای که گفتم ساعت4صبح وقتی که از راست کردن بر روی چمن برشهر وارد میشدی،برلبه ی تراس اتاق،سیگاربرلب فکر میکنم افلاطون در تخت خوابم منتظر است...آخ منتظر است...وای منتظر است،منتظر زنی در اوج پروانگی اش رها و تازه از نسیمی که بین پاهایش پیچیده وخسته از اینجا لولیده بر خاطراتت!گفت:میدونسی افلاطون گنده بوده؟!گفتم:نه!گفت:گنده،پشمالو،آرام...فاتح تخت خواب ست افلاطون!گفتم:چقدردوست دارم جلوت خنگ باشم!گفت:میفهمم!گفتم:نمیفهمی!گفت:میفهمم!و من گیر افتادم دراو! او همان ویروس HIVبود که بار ها و بارها بر من نوسان کردبی هیچ ردی حتی!یا شایدم افلاطونی پیروز بر زنانگی ام...
شاسوسامرداد90
چندقطره رنگ:توی 1کوچه ی خلوت..رو پله های یه خونه ی قدیمی،کوچه عین پاییز تو اوج گرمای ساعت3تابستون....خدای من بهشت بود بهشت!
چندقطره رنگ1:زندگی بیزار از توام/بیزارازین عالم...
یادم می آید زمانی بود که برهان،برهان نبود،برهان جبربود و ما مغالطه استدلال میکردیم.شاید هم جبرنبود تنها خاطره ای سکسی بود بالای عکاس خانه ی خوشه درخیابان آزادی!یا جامانده در خیال هم آغوشی با دودسیگارت!یانه گیرافتاده دردیافراگم دوربین آنالوگ canonپدر وقتی که از خانه ای با آجرهای قرمزوپیچک های سبز عکس میگرفتم...همه ی اینهاجبرنبودشاید!رطوبتی بودبرشیشه ی مربایی که پروانه درآن جمع میکردم پروانه هایی ازسیبری آغوشت!یادت که هست؟!من شاسوسانشسته برلبه ی پرتگاه ذهنم،برهنه و آزادودورازانحصارخط قرمزهاورهادرآغوشی که هیچ گاه نبود تاآغوشم بگیردبالاک های قرمز درضمن!!!!وسینه بندی صورتی یا کرم!ازخودش بپرسید!خیلی وقت است ازخودم دورافتادم!شایدهم من نبودم!شانه های مردانه سردوگسترده روی سینه هایم!گوش میکنی؟!اینباروبرای همیشه فرهادست که میخواند!فرهادمهراد....
شاسوساخرداد90
